غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
384
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
رسيد كسى را به طلب فرمانرواى شهر فرستاد . او سر برتافت و نزد او نرفت ولى پسر خود مظفر الدين را فرستاد ، زيرا او و الملك الصالح پسر سلطان بدر الدين آنگاه كه ايلخان در شام بود در خدمت او بودند . هولاكو او را گفت : نزد پدرت بازگرد و بگوى كه خود نزد ما آيد و نافرمانى نكند كه اگر نافرمانى كند روى خير نخواهد ديد . چون نزد پدر بازگشت و سخن ايلخان با او بگفت ، پدر به اين اكتفا نكرد كه راهنماييهاى پسر را ناشنيده گيرد . بلكه فرمان داد او را در بند كنند و به حبس اندازند . در اين احوال مغولان ماردين را محاصره كردند و جنگ آغاز نهادند و اگر در شهر بيمارى و مرگ و مير نيفتاده و سلطان هلاك نشده بود نه دو سال بلكه سه سال هم اگر مغولان تلاش مىكردند نمىتوانستند آن شهر را بگيرند . چون سلطان از دنيا رفت ، پسرش الملك المظفر شهر و قلعه و همهء خزاين و اموال را تسليم كرد . چون شهريار روى زمين ، ايلخان ، از معاملهاى كه پدر با او كرده بود آگاه شد گرامىاش داشت و به جاى پدر او را بر ماردين فرمانروايى داد . كتبوغا سردار سپاه مغول كه در شام فرود آمده بود پيوسته در جستجوى اخبار الملك الناصر بود ، كه به بيابانها گريخته بود ، تا به مكان او پىبرد . گروهى از سپاه را از پى او فرستاد . اينان او را گرفتند و نزد هولاكو آوردند . چون الملك الناصر حاضر آمد ، ايلخان از ديدنش شادمان شد و به او وعدههاى جميل داد و گفت كه او را به كشورش باز مىگرداند . در اين ايام هولاكو در جبال طاق بود . در همين احوال خبر رسيد كه قوتوز تركمانى ، كه والى مصر بود ، وقتى شنيده است هولاكو عازم مشرق شده و كتبوغا تنها با ده هزار سپاهى در شام است او را ناتوان شمرده و سپاه بزرگى گرد آورده است و به نبرد او بيرون شده و در اين نبرد سپاه مغول را درهم شكسته است و كتبوغا را كشته و فرزندانش را به اسارت گرفته است . اين واقعه در بيست و هفتم ماه رمضان سال 658 بود . چون هولاكو اين خبر بشنيد به خشم آمد و الملك الناصر و برادرش الملك الظاهر و همه كسانى را كه با او بودند به قتل رسانيد جز محيى الدين مغربى را كه گفته بود : من از هر كس ديگر به علوم آسمان و ستارگان و تنجيم آگاهترم و سخنى دارم كه بايد با پادشاه روى زمين بگويم . من محيى الدين را در شهر مراغه ديدم . مىگفت : چون اين سخن گفتم مرا گرفتند و نزد هولاكوخان بردند . او گفت مرا به